
سلام به همه دوستان
نمیدونم چه چیزی رو بنویسم نمیدونم حکمت خدا در چیه یه روز یکی رو عاشق کسی میکنه که ازش کیلومترها دوره و دلهای اونا رو اینقدر به هم نزدیک میکنه که گویا یه روح هستن در دو بدن تا حدی که اگه یکیشون تب کنه دومی میمیره وقتی این دو خوب به هم دل بستن قرار را بر این میزاره که این دو رو از هم دور کنه اونم چه دور کردنی
قرار رو بر این میزاره که یکیشون رو ببره پیش خودش اونی که قراره بره پیش خدا خیلی خوب با این موضوع کنار میاد دومی از روز و شبش شده غصه خوردن
دومی هم عهد می بنده با خدا و عشقش که تا هر دوشون نفس میکشن ازدواج نکنه و منتظره معجزه همون خدایی که این سرنوشت رو میخواد رقم بزنه بمونه تا شاید خدا دلش به رحم اومد و معجزه ای کرد و دیگه نخواد اونو ببره پیش خودش
دومی هم با خدای خودش خلوت میکنه و میگه خدایا تو که دعای منو که گفتم شفاش بده انجام ندادی و اگه نمیخوای انجام بدی یه خواسته ازت دارم اونم اینه که من رو هم مثل اون کن تا دوتایی با هم بیایم پیشت ( بخدا خیلی قشنگ میشه اینطوری )
بخدا خیلی سخته این موضوع برا من پیش اومده ولی از همون خدایی که این حکمت رو رقم زده میخوام هیچ کس دیگه رو به این سرنوشت دچار نکنه
این مطلب رو با اشک نوشتم و آرزو میکنم من زودتر از عشقم بمیرم
می نویسم ازتو
ازتو ای شادترین
ای تازه ترین نغمه عشق
تو که سرسبزترین منظره ای
تو که سرشارترین عاطفه را
نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم هستی
درتمام لحظات غم و اندوه و پریشانی من
به تو می اندیشم
به تو میبالم
و از تو می گیرم
هرچه انگیزه درونم دارم
من شباهنگام
آن دم که تو را نزد خودم می بینم
بهترین آرامش
بهترین خواهش و احساس نیاز
در دلم می جوشد...
روزها می گذرد
عشق ما رو به خدائی شدن است
روبه برتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیداست
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی...
تا عرش
دوستت می دارم
از زمین تا به خدا
سارا جان
بی تو با خاطراتت چه کنم
بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم
تو که نیستی به کی بگم چشماش رو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده
بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم
به جون چشات از این زندگی سیرم
تو اگر نباشی همش آرزو میکنم بمیرم
|
*|
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 16:38
|